به گزارش فرهنگ نیوز، «من حاصل ازدواج
پنهانی شاه و گوگوش هستم.» این ادعای زنی با نام «شادی پهلوی» است که خود
را فرزند ازدواج پنهانی شاه مخلوع ایران و یک خواننده زن لس آنجلسی می داند
و می گوید حاضر است تا با آزمایش DNA هم ادعای خود را اثبات کند.
شادی
پهلوی در صفحه خود در یکی از شبکه های اجتماعی داستان تولد خود را به از
سرپرستان ساواکی خودش شنیده است این طور روایت می کند:«دلیل واقعی دستگیری
مادرم توطئه بر علیه ولیعهد بود چون اگر من پسر به دنیا می آمدم موازنه های
قدرت پشت پرده زیادی به هم می ریخت مادرم بعدا با وساطت غلام رضا پهلوی از
زندان آزاد شد در آن زمان در ایران به دلیل سانسور ساواک جز اعضای محرم و
داخلی دربار و ساواک و اعضای خانواده حقیقی فرح دیبا که من به دست آنها
سپرده می شوم کسی از مردم عادی ایران از تولد دختری بین فائقه آتشین و محمد
رضا پهلوی خبر دار نشده و من نیز به بقیه کوه اسرار پدرم و خانواده او
ملحق میشوم.
مادرم کمی پس از تولد من به دستور ساواک و برای جلوگیری
از پخش هر نوع شایعه ای مبنی بر زایمان او از محمد رضا پهلوی او با همین
شریک اخاذی مالی خود یعنی محمود قربانی ازدواج کرد و بار دیگر به دستور
ساواک و برای واقعی نشان دادن ازدواج خود با قربانی او فرزند بعدی خود
یعنی کامبیز قربانی را حامله شد من از سرپرستان ساواکی خود شنیده بودم که
فرح برای انتقام از تولد من و همدستی مادرم در نقشه کودتای داخلی اسداله
علم ........ او در روز زایمان مادرم مامور به بیمارستان فرستاده و آنها
بلافاصله پس از تولد کامبیز با دستگاه اتصال قلب شوک به سر او وارد می
کنند، کامبیز به این دلیل امروز کند ذهن و لقب عقب مانده گرفته است.»
شادی
پهلوی مدعی شده است: من به برادرم کامبیز قربانی هم بارها پیام دادم و
گفتم برای آزمایش DNA به ترکیه بیاید تا داستان خود را ثابت کنم.
او همچنین آرزو کرده روزی با مسلسل گوگوش را در جمع هوادارانش بکشد.
روزی بهلول را بر درس یکی از به ظاهر عالمان گذر افتاد. او شنید که واعظ در درس خود می گفت:من بر سه چیز ایراد دارم که خلاف عقل است
اول آنکه می گویند: ماده شیطان از آتش است به آتش چطورمعذب می شود
دوم آنکه می گویند: خداوند را نمی توان دید این چگونه ممکن است
که شیئی وجود داشته باشد و دیده نشود
سوم آنکه می گویند: خالق همه چیز خدا است پس همه چیز از جانب او است چون سخن به اینجا رسید
بهلول کلوخی از زمین برداشت و محکم به سوی او پرتاب کرد.
کلوخ پیشانیش را شکست و خون جاری شد.
شاگردان، بهلول را گرفته نزد خلیفه بردند. خلیفه با عتاب به او گفت چرا سرعالم را شکستی و به او تعدی نمودی؟
بهلول گفت: من نشکسته ام، خلیفه امر نمود، عالم دروغین را حاضر کردند، او با پیشانی بسته وارد شد
بهلول رو به او نموده و گفت
از من چه تعدی به تو شده است؟
او گفت: کدام تعدی از این بیش که سر من بشکستی و تمام به سبب دردسر، آرام و قرار برای من نبود.
بهلول گفت: کو درد؟
عالم گفت: درد دیده نمی شود!
بهلول گفت: دروغ می گویی، درد دیده نمی شود تو می گفتی که ممکن نیست شیئی موجود باشد و دیده نشود .
دیگر آنکه کلوخ ممکن نیست به تو صدمه بزند چه تو از خاکی و کلوخ نیز از خاک!که می گوفتی آتش، آتش را نسوزاند. همچنان خاک هم در خاک اثر ننماید .
دیگر آنکه من نبودم!
عالم گفت: پس که بود؟
بهلول گفت:
همان خدایی که همه کارها را از او می دانی و بنده را نیز مجبور مطلق خلیفه هارون جواب او را بپسندید و آن عالم دروغین شرمنده از آن مجلس برفت